بخش ۲۲ - صفت تخمه فروش
از تخمه فروش و آن لب شورشد دیده ام آشیان زنبور
از دیدن روی آن فرشتهبر آتش غم شدم برشته
از دیدن آن نگار سادهچون پوست ز تخمه ام فتاده
باشد دل این اسیر حیراندر تابه ی غم چو تخمه خندان
از کف دل این خراب خستهجَسته است چو تخمه ی شکسته
بیند همه عمر خاک مالیآنرا که بود دو دست خالی
صد فکر ازو مراست در سرچون تخم که در کدوست مُضمر