گنج

بخش ۲۱ - صفت نجّار

۱۲ بیت
نجار پسر زند همیشهبر پای دلم ز جور تیشه
بر بستر کاهشم فکندهچون تخته بزیر زخم رنده
تا آمد و رفت آن پسر دیددر سینه دلم غبار گردید
گامی که نهاده پس کشیدهچون ارّه امید من بریده
تا دل ز خیال او کباب استزو دنیی و عقبیم خرابست
چون ارّه ز دست آن پریوشهستم ز دو سر درین کشاکش
تا با غم او مرا شمار استحق از دو طرف به دست یار است
چون وجد کنم چو متّه آهنگسوراخ شود ز وجد من سنگ
چون ارّه بود به چشم دشمناز خار جفاش سینه ی من
بنمود بر استخوان من پوستبر پنجره کاغذ از غم دوست
رخساره چنین و در مهارتهستند ز قدرت حق آیت
بندند در از وقوف چالاکاز تخته ی روز و شب بر افلاک