بخش ۱۵ - صفت خبّاز
خباز کزو بود فغانمزان حسن برشته سوخت جانم
عکس مژه اش به سنگ و سندانجا کرده چو جای پنجه در نان
هر چشمه ی کار اوست بیشکصد چشمه برنگ نان سنگک
کز دور نگاه صبر شورشافروخته همچو دل تنورش
عشّاق به کوی آن پریوشچون تخمه ی روی نان آتش
چون واکند آن بهار، دکانسوزد به تنور لاله را نان
زان لطف و صفا که با گل اوستپیداست هر آنچه در دل اوست
تمثال منش که در ضمیر استباشد مویی که در خمیر است
چون شان عسل ز شهد آن روخود نان خورش است گُرده ی او