شمارهٔ ۷
تا نشوئید به می دفتر دانایی رانتوان پای زدن عالم رسوایی را
سرنوشت ازلی بود که داغ غم عشقجای دادند به دل لاله صحرایی را
آنکه سر باخت به صحرای جنون میداندکه چه سوداست به سر این سر سودایی را
برو از گوشهنشینان خرابات بپرسلذت خلوت و خاموشی و تنهایی را
دعوی عشق و شکیبا ز کجا تا به کجاعشق در هم شکند پشت شکیبایی را
نیست جایی که نه آنجاست ولیکن جوییددر دل خویشتن آن دلبر هرجایی را
برو ای عاقل و از دیده مجنون بنگرتا ببینی همه سو جلوه لیلایی را
یافتم عاقبت این نکته کزو یافتهانددلفریبان همه سرمایه زیبایی را
وحدت از خاک در میکده وحدت ساختسرمه روشنی دیده بینایی را