شمارهٔ ۶
بر باد فنا تا ندهی گرد خودی راهرگز نتوان دید جمال احدی را
با خود نظری داشت که بر لوح قلم زدکلک ازلی نقش جمال ابدی را
جانها فلکی گردد، اگر این تن خاکیبیرون کند از خود صفت دیو و ددی را
در رقص درآید فلک از زمزمه عشقچونان که شتر بشنود آهنگ حدی را
ما از کتب عشق نخواندیم و ندیدیمجز درس و خط بیخودی و بیخردی را
یا بوسه مزن بر لب مینای محبتیا در خم توحید فکن نیک و بدی را
گل بزمگه خسروی آراست چو بشنیداز مرغ سحر زمزمه باربدی را
درویش به صد افسر شاهی نفروشدیک موی از این کهنه کلاه نمدی را
یا رب به که این نکته توان گفت که وحدتدر کوی صنم یافته راه صمدی را