شمارهٔ ۵۱
به عقل غره مشو تند پا منه در راهبگیر دامن صبر و ز عشق همت خواه
عیان در آینه کائنات حق بینیداگر به چشم حقیقت در او کنید نگاه
به غیر پیر خرابات و ساکنان درشز اصل نکته توحید کس نشد آگاه
رسد به مرتبهای خواجه پایه توحیدکه عین شرک بود لا اله الا الله
گر آفتاب حقیقت بتابدت در دلدمد ز مشرق جانت هزار کوکب و ماه
ز روی زرد و لب خشک و چشم تر پیداستنشان عشق چه حاجت به شاهد است و گواه
به کیش اهل حقیقت جز این گناهی نیستکه پیش رحمت عامش برند نام گناه
مگر به یاری عشق ای حکیم، ور نه به عقلکسی نیافته بر حل این معما راه
چرا مقیم حرم گشت شیخ جامه سفیدشد از چه معتکف دیر رند نامه سیاه
گرت هواست که بر سر نهند افسر عشقگدائی در میخانه کن چو وحدت شاه