شمارهٔ ۵۰
ز خود گذشتم و گشتم ز پای تا سر اوشد از میان منی و جلوه کرد نحن هو
من از میان چو شدم دوست در میان آمدمه آشکار شود ابر چون شود یک سو
ز یمن عشق شبم را نمود چون شب عیدهلالوار چو بنمود گوشه ابرو
بیا بیا که ز یاد تو آنچنان مستمکه مست میشود از من شراب و جام و سبو
به خویش هرچه نظر میکنم تو میبینمکه خالی از تو نبینم به خویش یکسر مو
فضای سینه شد از سر غیب مالامالولی به کس نتوان گفت رازهای مگو
به حسن خلق بیارای خود که ره ندهندبه کوی دوست کسی را که نیست خلق نکو
به نیش هجر گرت سینه چاک گشته منالکه عاقبت شود از رشته وصال رفو
بیان عشق ز یک نکته بیشتر نبودرضای دوست چو خواهی مراد خویش مجو
حقیقت ار طلبی خواجه در طریقت کوشولی خلاف شریعت مپوی یکسر مو
قدم ز وادی کثرت کسی نهد بیرونکه سوی کعبه وحدت چو وحدت آرد رو