گنج

شمارهٔ ۴۳

تا چند سرگران ز مدار جهان شومتا چند از مدار جهان سرگران شوم
در بین ما و دوست به جز خود حجاب نیستآن به که بگذرم ز خود و از میان شوم
زندان تن گذارم و این خاکدان دوندر اوج عرش یوسف کنعان جان شوم
از خاکیان و صحبت ایشان دلم گرفتیک چند نیز هم‌نفس قدسیان شوم
با طایران گلشن قرب جلال دوستاین دامگه گذارم و هم‌آشیان شوم
سودی نبخشدم سخن واعظ و فقیهتا چند سال و مه ز پی این و آن شوم
آن به که نشنوم سخن این و آن به گوشوز چاکران حلقه پیر مغان شوم
شاید بدین سبب کندم بخت یاوریدر بزم دوست محرم راز نهان شوم
وحدت حبیب گر بخرامد به باغ حسنبا گوهر سخن به رهش درفشان شوم