شمارهٔ ۴۴
ما سالها مجاور میخانه بودهایمروز و شبان به خاک درش جبهه سودهایم
با رخش صبر وادی لا را سپردهایماندر فضای منزل الّا غنودهایم
پا از گلیم کثرت دنیا کشیدهایمخود تکیه ما به بالش وحدت نمودهایم
با صیقل ریاضت از آیینه ضمیرگرد خودی و زنگ دویی را زدودهایم
زاهد برو که نغمه منصوری از ازلما بر فراز دار فنا خوش سرودهایم
بهر قبول خاطر خاصان بزم دوستکاهیدهایم از تن و بر جان فزودهایم
نادیدهایی چند ز دلدار دیدهایمنشنیدهایی چند ز جانان شنودهایم
تا رخت جان به سایه سروی کشیدهایمصد جوی خون ز دیده به دامن گشودهایم
گوی سعادت از سر میدان معرفتوحدت به صَولَجان ریاضت ربودهایم