گنج

شمارهٔ ۲۶

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارافتاد۹ بیت
دلی که در خم آن زلف تابدار افتادچو شبروان سر و کارش به شام تار افتاد
هوا عبیر فشان شد مگر گذار صبابه زیر حلقه آن زلف مشگبار افتاد
به دام زلف تو تنها نه من گرفتارمدر این کمند بلا همچو من هزار افتاد
دگر نه پای طلب دارم و نه دست سببکه آن بماند ز رفتار و این ز کار افتاد
فغان و ناله برآمد ز بلبلان چمنبه باغ دامن گل چون به دست خار افتاد
هوای طوبیم از سر برفت خواجه، مرابه سر چو سایه آن سرو جویبار افتاد
ز دست شاهد شیرین زبان شکر لببه کام طبع می تلخ خوشگوار افتاد
کسی که عشق نورزید و ذوق می نچشیددر این زمانه عزیزان ز چشم یار افتاد
مگوی نکته توحید را به کس وحدتکه راه هرکس از این نکته سوی دار افتاد