شمارهٔ ۲۵
چو پوست تخت من است و کلاه پشمین تاجبه تخت و تاج کیانی کجا شوم محتاج
کلاه فقر بود خود اشاره در معنیبه اینکه دور کن از سر هوای افسر و تاج
زبان حالت درویش دلقپوش این استکه راه میکده باشد مرا بهین منهاج
ز جان و تن بگذر تا رسی به کعبه دلکه این بود حرم خاص و آن مناسک حاج
نظیر جذبه و عشق است عقل و نفس و فنابراق و رفرف و جبریل و احمد و معراج
بنای هستی ما را به می خراب کنیدکه خسروان نستانند از خراب خراج
خراب باده عشقم نه مست آب عنبحریف عذب فراتم نه اهل ملح و اجاج
چه گویمت که چه دردیست درد عشق که هیچز هیچکس نپذیرد به هیچگونه علاج
چنان به موج درآمد فضای بحر محیطکه اصل بحر نهان شد ز کثرت امواج
سروش گفت به وحدت که عشق مصباح استبود تن تو چو مصباح و دل در او چو زجاج