شمارهٔ ۲۴
دوشینه سخن از خم آن زلف دوتا رفتدل بسته او گشت و روان از بر ما رفت
گویند جدایی نبود سخت ولیکنبر ما ز فراق تو چه گویم که چهها رفت
طوفان تنوری که از او مانده اثرهاآن خون دلی بود که از دیده ما رفت
از آمدن و رفتن دلبر عجبی نیستاز راه وفا آمد و از راه جفا رفت
بودش لب لعل تو تمنا گه رفتنچونان که سکندر ز پی آب بقا رفت
تا لب بنهد بر لب بلقیس سلیمانهدهد چو صبا بیخبر از او به سبا رفت
زاهد سوی میخانه شو و صومعه بگذارتا خلق نگویند که از روی ریا رفت
می خوردن ما روز ازل خود بنوشتندهان بر قلم صنع مپندار خطا رفت
مجنونصفت ار شد به سر کوی خراباتوحدت به گمانم که هم از راه دعا رفت