شمارهٔ ۲
بگوی زاهد خودبین بادپیما راکه درد باده رهانید از خودی ما را
کسی که پا و سری یافت در دیار فناگزید خدمت رندان بی سر و پا را
اگرچه نقطه ز با یافت رتبه امکانولی به نقطه شناسند عارفان با را
مکن ملامتم از عاشقی که نتوان بستز دیدن رخ خورشید چشم حربا را
ز کوی دوست مگر میرسد نسیم صباکه پر ز نافه چین کرده کوه و صحرا را
کمینه چاکری از بندگان پیر مغانبه یک اشاره کند زنده صد مسیحا را
روا مدار که هر دم به یاد روی گلیچو غنچه چاک زنم جامه شکیبا را
به صد فسانه و افسون نمیکند بیرونرقیب از سر مجنون هوای لیلا را
پیاله گیر که رندان به نیم جو نخرندهزار ساله طاعات زهد و تقوا را
برو ز دست مده گر وصال میطلبیفغان و ناله و فریاد و آه شبها را
کسی به کنه کلام تو پی برد وحدتکه یافت در صدف لفظ در معنا را