گنج

شمارهٔ ۱۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اب۹ بیت
ز دست عقل به رنجم بیار جام شراببنای عقل مگر گردد از شراب خراب
برو به کوی خرابات و می‌پرستی کنکه این کلید نجات است و آن طریق صواب
لطیفه‌های نهانی رسد به گوش دلمز صوت بربط و آهنگ چنگ و بانگ رباب
به یک تجلی حسن ازل ز بحر وجودشد آشکار هزاران هزار شکل حباب
جهان و هرچه در او هست پیش اهل نظرنظیر خواب و خیال است عکس ظل تراب
عجب مدار که شب تا به صبح بیدارمعجب بود که در آید به چشم عاشق خواب
قرار و صبر ز عاشق مجو که نتواندبه حکم عقل محال است جمع آتش و آب
بیا و این من و ما را تو از میان بردارکه غیر این من و ما نیست در میانه حجاب
نبوده بی می و معشوق سال‌ها وحدتبه دور لاله و گل روزگار عهد شباب