گنج

شمارهٔ ۴

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۴ بیت
چنین تا رسید از خراسان خبربه درگاه آن عادل دادگر
که شیبانی اوزبک کفر کیشبرون می نهد پای از حد خویش
در آن ملک از غارت آن بلانمانده است غیر از خرابی بجا
ز سم ستور غم روزگارنشسته است بر روی شادی غبار
ز تاراج ترکان به بیچارگانشده تنگ چون چشم ترکان جهان
ز خونریزی اوزبکان دغاشده مشهد طوس چون کربلا
چو معروض درگاه شد این خبردرآمد ز جا خسرو دادگر
چو مظلومی عاجزان کرد گوشدرآمد چو دریای رحمت بجوش
بدل عزم کین خواستن ساز کردغضب را بخونخواهی آواز کرد
در این وقت از آن بدرگ روسیاهیکی نامه آمد بدرگاه شاه
پراز لاف، مکتوب آن بدنهادتو گویی که نایی است آن پر زباد
ز حرف ملایم تهی آنچنانکه از مغز خالی بود استخوان
درآن نامه آن ناخردمند دوننهاده چنین از ادب پا برون
که: داریم با جمله خیل و حشمدر این روزها عزم طوف حرم
بدین لشکر و حشمت بیشمارز ایران زمین است ما را گذار
شه از راه باید گریزان شودمبادا که پامال ترکان شود
چو آن نامه معروض درگاه شدهمه دامن آتش شاه شد
چنان پر شد از زهر قهرش جهانکه شد زندگی تلخ بر دشمنان
بفرمود تا جمع گردد سپاهپی کینه جویی از آن روسیاه
بفرمان آن خسرو رزم جویدلیران ز هر سو نهادند روی
به ایران چنان کرد لشکر هجومکه شد زنگبار، از سیاهیش روم
چنان لشکر آراست آن شاه دینکه خاقان شد از حیرتش نقش چین
ز بس همچو دریا سپه جوش کردگهر را صدف پنبه گوش کرد
خروش آنچنان شد ز اندازه بیشکز آن بحر نشنیدی آواز خویش