شمارهٔ ۳
فرازنده دست و تیغ زبانچنین کرده تسخیر ملک بیان
که شاه ملک خیل انجم سپاهجهانبخش دریا دل دین پناه
ندانم چه در مدح آن شه سزاستبجر اینکه فرزند شیر خداست
بفرزندیش داده شاه نجفز شمشیر، برهان قاطع بکف
شد از تیغ او خانه انقلاببسیلاب خون مخالف خراب
ز موج نهیبش دل دشمنانچو از حمله باد، ریگ روان
بمشاطگی کرد از تیغ کینز خون عدو غازه روی دین
زره پیش شمشیر آن نامدارچو پیش تف شعله موج چنار
سمندش فشردی چو بر کوه نعلخزیدی چو خون در رگ سنگ لعل
بشمشیر تا بازوش یار شدرگ کوه انگشت زنهار شد
ز روزی که عدلش بدیوان نشستفراری است هر بد نهادی که هست
شود تا سبکبار بهر فراربه هر سال می افگند پوست، مار
در ایم آن شاه فیروز جنگنمیبرد ترسیدن از چهره رنگ
ستم را نبود آن قدر دسترسکه پیری ستاند جوانی ز کس
در ایام عدلش کسی را چو حدکه لب از ندامت بدندان گزد؟!
به عهدش چنان روزگار آرمیدکه دل از تپیدن نشانی ندید
نه دست سیاست چنان زو قویکه جرأت کند ناله در شبروی
رود از آن بهر سوی صیقل دوتاکه برده است زنگ از دل آیینه را
ندادیش اگر باغبان اول آبنیارستی از گل گرفتن گلاب
بشاخی اگر زور کردی ثمرنهادی بپایش همان لحظه سر
به ترویج مذهب میان را چو بستبه گلگون کشورگشایی نشست
به هرسو علم راست کردی ز کینشدی راست همچون علم پشت دین
شدی شعله تیغ او چون بلندسر سرکشان ساختی چون سپند
کمند عزیمت به هر سو فگندسر مرز و بومی در آمد به بند