شمارهٔ ۲ - مناجات
الهی به یکتایی وحدتتبزخاری قلزم رحمتت
به پیدایی ذات پنهان توبه گیرایی ذیل احسان تو
به عشقت، کز آن درد جان پرور استبه دردت، کز آن فکر من لاغر است
به یادت کز آن گشته هر جزو، کلبه نامت، کز آن شد نفس شاخ گل
به حفظت، که مرغ هوا را پر استبه جودت که نخل دعا را براست
به علمت، که همخانه رازهاستبه حلمت، که سیلاب شهر خطاست
به حمدت، که سرمایه دولت استبه شکرت، که سرچشمه نعمت است
به احمد، شفیع سیاه و سفیدکزو پشت بر کوه دارد امید
شفیعی که گردد اگر عذرخواهزند غوطه در بحر بخشش گناه
کی افتادگی را پسندد به ما؟که بر سایه خود ندارد روا!
ز سایه فگندن، فزون پایه اشولیکن جهانیست در سایه اش
چنان بر جهان سایه او نشستکه افتاد بر طاق کسری شکست
شق خامه، کی باشد او را هنرکه سازد به انگشت شق قمر؟!
ز بس حسرت آن کف ارجمندقلمها به سینه الف میکشند
به مهر سپهر ولایت علیکزو ظلمت کفر شد منجلی
امامی که بی نشأه مهر اونخیزد کسی از لحد سرخ رو!
نه قهرش همین فتح خیبر نمودکه مهرش بسی قلعه دل گشود
به شمشیر آن شاه والاگهرجدا شد حق و باطل از یکدگر
نبی و علی، هردو نسبت بهمدوتا و، یکی؛ چون زبان قلم
دو سر چون قلم، لیکن از جان یکیزبانشان دوتا و، سخنشان یکی
قلم وار بردند از آن سر بسرکه مو در میانشان نگنجد مگر
خط شرع گردیده ناخوان از آنکه گنجیده غیری چو مو درمیان
به زهرای ازهر، محیط شرفکه او بود هم گوهر و هم صدف
گهر بود، دریای اسرار راصدف، یازده در شهوار را
بحق جگر پاره او حسنکزو شد جگر خسته هر مرد و زن
ز یاقوت، خون از سر کان گذشتکه لعلش زمرد به الماس گشت
ز الماس تا آن خطا سر زده استبه خود از رگ خویش خنجر زده است
به جرمی که الماس از خویش دیدعجب نیست گر رنگش از رخ پرید
به سرو ریاض شهادت، حسینکه از وی جهانیست در شور و شین
شهیدی که تا صبحگاه جزابه خون غلتد از وی دل و دیده ها
گل صبح، در ماتمش سینه چاکشب از گرد کلفت، به سر کرده خاک
بود هر دل و سینه یی زآن عزاشهیدی جدا، کربلائی جدا
دگر شهد ما زهر بادا به کامشکفتن به دل، خنده بر لب، حرام
به سجاد نور جبین وجودکه از چشم او، ابر آموخت جود
دلش از آتش خوف، دایم کبابشب و روز چشمش چو نرگس در آب
از آن اشک را بر سر چشم جاستکه با دیده پاک او آشناست
از آن دلنشین است غم اینچنینکه بوده است خاطرش همنشین
چنان بود تسلیم در بند غمکه نگسست تار سرشکش ز هم
خوشا طالع اشک ریزان اوکه از دست نگذاشت دامان او
به باقر ثمین گوهر بحر دینکه نازد باو آسمان و زمین
ز دلها چنان ظلمت شبه رفتکزو گلشن علم، گل گل شکفت
به صادق شه کشور اصل و فرعبکلک بیان، چهره پرداز شرع
نیفتد گل صبح زان از نموکه بر خویش میبالد از نام او
به کاظم چراغ شبستان سوزکه شب بود از سوز او رشک روز
ز نورش چنان یافت شب زیب و فرکه شب ابره گردید و، روز آستر
چنان دشمن و دوست را روی دادکه زنجیر هم سر به پایش نهاد
چو زندان او بود دار فناسر گریه زنجیروارش به پا
به شاه خراسان، امام گزینکه رو بر درش سوده چرخ برین
رخ طاقت، از خاک او پرصفاسر سجده، از درگهش عرش سا
به نوباوه گلشن دین، تقیکه مهرش شناسد سعید از شقی
محیط آب از شرم انعام اوستزر جود را، سکه بر نام اوست
بحق نقی هادی راه دینکه از نورش افروخت شمع یقین
کمالات اگر گلشن است، اوست آبجهان فی المثل گر گل است، او گلاب
به یکتا در درج دین، عسکریکه میبالد از وی بخود سروری
بخردی، بزرگی از او یافت شانبطفلی، از او بخت دانش جوان
مبادا سری، کان نه در پای اوست!سیاه آن دلی، کآن نه مأوای اوست
به مهدی هادی، امام زمانکه نام خوشش نیست حد زبان
فروزان چراغی که گردد چو دودبگردش شب و روز چرخ کبود
کند صبح مشق علمداریشبدل مهر را، نیزه برداریش
نه خورشید و ماهست بر آسمانبود در ره او، دو چشم جهان
ندانم ز بس هست قدرش فزونکه در پرده غیب گنجیده چون؟!
وجودش چراغی بفانوس دانجهانی از و روشن و، خود نهان
زما گردن و، طوق فرمان از وزما دست امید و، دامان ازو
بآب رخ جمله پیغمبرانکه دادن در راه دین تو جان
بپامردی زمره اوصیاکز ایشان بپا بود دین را لوا
بتقوی شعاران پر پیچ و تابکه باشند از آتش دل کباب
بحق شهیدان گلگون قباکه هستند باغ ترا لاله ها
بصحرا نوردان آگاه توکه برخود سوارند در راه تو
بویرانه خسبان غربت وطنکه خود شمع خویشتند از سوختن
بخورشید چشمان عبرت نگاهکه با دیده پویند سوی تو راه
به چابک روان ره علم دینکه نبود بجز فکرشان همنشین
بفربه ضمیران لاغر بدنکه از ضعف بالند بر خویشتن
به مظلومی عاجز بی پناهکه بر ابر میسایدش تیغ آه
به کشور گشایان اقلیم دردکه در جنگ خویشند مردان مرد
به غیرت سواران دشمن شکارکه بر فرق خویشند شمشیر وار
به بی دست و پایان فیروز جنگبه قامت کمانان افغان خدنگ
به افتادگان سرافراختهبه خود ساز مردان بیساخته
به بیدار خوابان بالین فکربه هشیار مستان سرجوش ذکر
به ذلت عزیزان عزلت گزینبه غیبت حضوران خلوت نشین
به شوریدگیهای سرهای گرمبه گیرندگیهای دلهای نرم
به درد سر ضبط خیل و رمهبه آسودگیهای ترک همه
به جمعیت خاطر سادگیبا منیت راه افتادگی
به دیر آشنایی مقصودهابه برگشتگیهای تیر دعا
به خاموشی حالهای عیانبه حرافی رازهای نهان
به باریدن ابرهای کرمبه نگرفتن طبع اهل همم
به اجرای احکام تقدیرهابه هرزه در آیی تدبیرها
به پرباری نخل آزادگیبه پرکاری صفحه سادگی
به دلسوزی حسرت دردمندبه غمخواری تلخ گویی پند
به شیرین زبانی عذر خطابه خوش خویی بخشش جرم ها
به صحرادویهای فصل بهاربه روشندلیهای شبهای تار
به گلگونی چهره زرد عشقبه شیرینی تلخی درد عشق
به تمکین سرشار حسن و جمالبه بی لنگریهای شوق وصال
به دلچسبی لذت یادهابه بالا بلندی فریادها
به بی طاقتی های طغیان دردبه جانسوزی آتش آه سرد
به فرمان روایان حکم جمالبه حیرت نگاهان بزم وصال
به آوارگی های رسم حیابه بی صاحبی های ملک وفا
به خون گرمی لاله رنگ شرمبه دلچسبی گفتگوهای نرم
به شوریدگی های صوت هزاربه دیوانگی های جوش بهار
به اوراد آب و بتسبیح گلبه سجاده سینه و مهر دل
به چشم تر گلشن از ژاله هابه دلسوزی بلبل از ناله ها
به خونباری دیده نوبهاربه پرخونی دامن کوهسار
به جوش گل و طبخ آب و هوابه هیزم کشی های نشو و نما
به شبخیزی شبنم پاکزادبه بیدار تخم خاکی نهاد
به پیچانی و طره تابهابه غلتانی ناله آب ها
به گفتار رعد و، به کردار ابربه بی تابی درد و تمکین صبر
به شرم خموشی، به نطق کلامبه خوش وقتی صبح، و اندوه شام
به تسبیح سیاره و، مهر و مهرسجود زمین و رکوع سپهر
به هر ذره یی از سمک تا سماکه هستند با مهر تو آشنا
به هر چیز و هرکس ز آثار توکه دارند راهی بدربار تو
که رحمی کنی بر من و زاریمبه رویم نیاری گنه کاریم
به درگاه عفو تو پادشاهنیاورده ام تحفه یی جز گناه
همه غفلت و مستی آورده اممتاع تهیدستی آورده ام
تهیدست از آن آمدم بر درتکه گیرم تو را دامن مغفرت
ندارم بجز خود فروشی خریدبه جای عمل بسته بار امید
گناهم یکی باشد، امید صدبه روی امیدم منه دست رد
سزاوار عفو تو گر نیستمدگر بنده عاصی کیستم؟!
به جز معصیت گرچه نندوختممسوزم، که من خود به خود سوختم
کجا لایق آتشت این خس استمرا آتش رنگ خجلت بس است
شدم گر بسی از درت کو به کویکنون روی آوردم، اما چه روی!
به سختی است چون عقده مشکلمگرو در سیاهی برد از دلم
چه رو از سیاهی سیه تر بسیچنین رو مبادا نصیب کسی
مگر گریه ام شست و شویی دهدمگر خجلتم رنگ و رویی دهد
چگویم ز نفس شقاوت سرشت؟!چگویم از این بدرگ جمله زشت؟!
چگویم از این ابر اندوه بار؟!چگویم از این دیو وارونه کار؟!
چگویم از این خصم فرزانگی؟!چگویم از این دشمن خانگی؟!
چگویم از این آتش عمر سوز؟!چگویم از این باد عصیان فروز؟!
چگویم از این خود سر بد گهر؟!چگویم از این لافی بیهنر؟!
از این آشنا روی بیگانه خو؟!از این حرف نشناس بیهوده گو؟!
از این زشت بی نور ظلمت نژاد؟!از این تیره بخت کدورت نهاد؟!
نبوده است زشتی باین غنج و نازندیدم سیاهی باین ترکتاز!
تو بخشی رهایی مگر زین عدوکه من نیستم مرد میدان او
ذلیلم، سوی خویش را هم بدهدخیلم، ز دشمن پناهم بده
اسیرم، مرا از من آزاد کنکریمی، دلم را بخود شاد کن
فقیرم، ندارم بجز احتیاجحکیمی، بکن خسته یی را علاج
ز سوز غمت شمع راه خودمگدای توام، پادشاه خودم
چو هستم گدایت، مران از درممکن روشناس در دیگرم
گدای توام، دارم از خلق روبجز درگهت نایدم سر فرو
رخم بر درت تا سر فخر سودندارد کسی جز تو پیشم وجود
تو هستی مرا، هیچکس گو مباشمحیط کرم هست، خس گو مباش
توام بی نیازی ده ای بی نیازتوام دستگیری کن ای کارساز
رحیمی! رحیمی!! ببین زاریم!کریمی! کریمی!! بکن یاریم!
که خوش سستم و سخت افتاده امعصای جوانی ز کف داده ام
عصا ده مرا ز اعتقاد درستکه جان سست و پا سست و عزم است سست
تو رحمی کن بر من تیره بختکه دل سخت و رو سخت کار است سخت
از این سستی و سختیم نیست باکقبول تو برداردم گر ز خاک
گرفتست غفلت رگ خواب منشده رفتن عمر سیلاب من
تو بیداریم ده، که مردم ز خوابتو معماریم کن، که گشتم خراب
به خوناب دل سبز کن دانه امبه سیلاب آباد کن خانه ام
به اشکی، دلم از غم آزاد کنخرابم، به سیلابم آباد کن
به مردم همه در و گوهر بدهچو گوهر بمن دیده تر بده
چه غم گر مرا نیست سیم و زری؟!بده نان خشکی و چشم تری!
سخن را باشک آشنا کن چنانکه بی هم نگردند از دل روان
سخن را ز دل رهبر اشک کنبه شادابی گوهر اشک کن
فنون سخن جمله ورزیده امهمین گفته ام، هیچ نشنیده ام
به نطقم زبان و، به دل گوش دهسخن را اثر، درد را جوش ده
ز معنی دلم را اثر خیز کنحریر زبان را سخن بیز کن
سخن را به خلق آشنا ساز و گرمچو آب دم تیغ برا و نرم
به کلکم بده نرمی گفت و گوچر مغز قلم کن سخن را در او