شمارهٔ ۱ - سپاس یزدان
سزاوار شکر آفریننده ییستکه هر قطره از وی دل زنده ییست
زبان در دهن غنچه فکر اوستسخن در نفس سبحه ذکر اوست
ز سرچشمه حکمتش خورده آبکدوی فلک، نرگس آفتاب
ز بس هست بحر عطایش فراخسبو پر کند غنچه از جوی شاخ
زمان، جویی از قلزم حکمتشمکان، گردی از لشکر شوکتش
از او در سفر مهر گیتی فروزشفق آتش کاروانگاه روز
زمین را نهیبش بخاطر گذشتکه از سبزه مو بر تنش راست گشت
گذشتش مگر قهر او بر زبانکه تبخال زد از نجوم آسمان
سرانگشت صنعش ز درج سپهربخیط شعاعی کشد لعل مهر
دهد روز را غازه آفتابکشد شانه بر زلف شب از شهاب
نخست از دم صبح گیتی فروزنمک آورد بر سر خوان روز
حضیض سپهر بزرگیش اوجز بحر جلالش دو گیتی دو موج
چنانست از او چشمه آفتابکز آن سنگ آتش برد، لعل آب
ز پستان خورشید تابان ز دورلب ماه نو میمکد شیر نور
بخیاطی جامه گل بهارکند رشته از آب و سوزن ز خار
ز باران رگ ابر، تسبیح دارشب و روز گردان بدست بهار
دود شحنه باد ازو هر طرفسر پالهنگ سحابش بکف
چنان رزق را رانده سوی بدنکه بر شکر تنگ است راه دهن
پی رزق موران بی دست و پاکشد خوشه با دوش خود دانه را
ز شوق لب زرق خواران ز خاکدود دانه تا آسیا سینه چاک
کند از نمو دانه گر سرکشیز باران کند ابر لشکر کشی
چنان رعد بر سبزه هی میزندکه از دانه قالب تهی میکند
رود سبزه راه نمو زآن بفرقکه خون میچکد از دم تیغ برق
چو بی اعتدالی نماید سحابمیانجی کند پرتو آفتاب
شوند این دولشکر چو از هم جدابدلجویی سبزه آید هوا
زهی لطف کز رحمت بیکراننتابد رخ بخشش از عاصیان
اگر خشم گیرد کس از خدمتشدر آشتی میزند رحمتش
کریمی که از بهر عذر گناهنشان داده درگاه خود را بآه
بآیینه دل چنان داده روکه آغوش وا کرده بر یاد او
عطا کرد، از گنج انعام خویشبه دل یاد خویش و به لب نام خویش
نفس در میان شد چنان بی سکونکه یک پا درون است و، یک پا برون
ز دل داد شهباز غم را، نوالز لب داد مرغ سخن را، دو بال
ز مرخ و عفار دو لب صنع اوبرون آورد آتش گفت و گو
کند از نفس نیچه، دیگ از دهنکشد از زبان تا گلاب سخن
سخن را ز دل، همچو آب روانفرو ریزد از آبشار زبان
روان سازد از نور نظاره هاز دریاچه دیده فواره ها
سخن را به تار نفسها کشانرسن در گلو آورد تا زبان
فغان کرد، ورد زبان جرسسخن کرد، پیکان تیر نفس
به ناوک تلاش نهنگی دهدبه پیکان دل پیش جنگی دهد
به فرمان او، تیغ در کینه هادود چون نفس، راست تا سینه ها
گه فتنه، چون باد حکمش وزدببحر کمانها فتد جزر و مد
تعالی! چه شأن جلالست این؟!تقدس! چه قدر کمالست این؟!
باین پاکی ذات و این عزشاننتابد رخ لطف از خاکیان
روان بر فلک شوکت عزتشکشان بر زمین، دامن رحمتش
چنان مهر او پرتو افگنده استکزو دانه در خاک هم زنده است
از او سبزه ها چون زبان پرنوااز او لاله چون کاسه ها پرصدا
کند بحر و بر هر دو ذکرش، ولیبود ذکر این یک خفی، و آن جلی
بود محو نورش، چه بحر و چه بربود پر ز شورش، چه بام و چه در
کف ابرها، سوی بحرش درازسر قطره ها، بر زمین نیاز
فلکهاست، سرها بفتراک اوزمینها، جبینهاست بر خاک او
همه بنده او، چه جزو و چه کلهمه زنده او، چه خار و چه گل
ز دلها رهی کرده تا کوی خویشدر این ره برد ناله را سوی خویش
فغان را دهد جوهر کر و فردعا را دهد دست و پای اثر
بلب رخصت عرض حاجات دادبدل خار خار مناجات داد!