گنج

شمارهٔ ۹۶

قافیه: انهها۶ بیت
بس که سودا آورد بازار و شهر و خانه‌هاترسم آخر شهر گردد دشت از دیوانه‌ها
کی گشایش را بود ره در دل فرزانه‌ها؟دشت را هرگز نگنجانیده کس در خانه‌ها
آن قدر فیضی که صاحب‌خانه از مهمان بردمی‌توان گفت که مهمانند صاحب‌خانه‌ها
نیست عاقل غیر در بند تعلق را بلدراه شهر عافیت را پرس از دیوانه‌ها
ساختند آباد دل‌ها را ز گنج اعتباربا آبادان، الهی خانه ویرانه‌ها
دشمنند آنانکه لاف جان‌فشانی می‌زنندبر چراغت جمله دامانند این پروانه‌ها