شمارهٔ ۹۵
تخته آیینه مهر تواند این سینههازیر مشتی قطعه عکس خطت، آیینهها
نیست ابنای زمان را بهرهای از دلخوشیزنده در گورند دلها از غبار کینهها
شادکامیهای دنیا نیست هرگز بیملالشنبهای دارند از دنبال این آدینهها
بدتر از عیب کسان گفتن نباشد هیچ عیبچون نگه بر روی مردم میکنند آیینهها؟
جز به فقر و خاکساری، سربلندی کس نیافتنیست راهی قصر عزت را به جز این زینهها
بود وقتی زینت مردان قبای پینهدارکشته بر تن لکه پیسی کنون این پینهها
سده دلسختیم، زین چرب و شیرینها گداختای خوشا نان جوین فقر و، آن کشکینهها
آشنایان را به هم هرگز نمیچسبد دو دلاز میان تا برنخیزد غبار کینهها
پند اگر از مردم دیرینه میباید شنیدبود واعظ در جوانی نیز از دیرینهها