شمارهٔ ۹۱
تا چند ای ستمگر تاراج مال و جانها؟برخود بزن دو روزی ای برق خان و مانها
چون ناوک فغانم، هردم ز دل نخیزد؟قد از کشاکش چرخ، گردید چون کمانها
باز سفید پیری اینک رسید ز آن رومرغان عقل و حس رم کردند از آشیانها
موی سفید نبود، ما را به سر ز پیریبهر سفید گوییست در پند ما زمانها
ما را نماند در کام، دیگر اثر ز دنداناین سفره را فشاندیم، زین خورده استخوانها
چون پیریم شکسته است در یکدگر ببینیدچندین به خود مباشید مغرور ای جوانها
واعظ مدار صحبت، اکنون به هرزهگوییستدر عهد ما خموشی حرفیست بر زبانها