شمارهٔ ۹
ز ناله باز ندارد کسی دل ما راکسی نبسته زبان خروش دریا را
ز ما به دلبر ما بسکه راه نزدیک استتوان به بال شرر بست نامه ما را
دوباره دیده ام امروز قد و بالایشببین ز مستی من نشأه دو بالا را
چنین که فشرده است یاد تمکینشکه می تواند بردن ز جا دل ما را!؟
کفن حریر و طلا مرده را از آن فکنندکه قدر نیست در آن نشأه مال دنیا را
میان خلق کجا و جد و حال روی دهدکسی بجام ندیده است جوش صهبا را
چو نخل شمع خزان کرده برگ ما سرزدز نوبهار جوانی خبر نشد ما را
به خاک می بردت آرزوی دنیا کاشتو هم بخاک بری آرزوی دنیا را
گرفته اند شهان شهرها اگر واعظگرفته ناله من نیز کوه و صحرا را