شمارهٔ ۶۴
دوست می سازد تواضع دشمن دیرینه راخاکساری میکند جاروب گرد کینه را
نشکنی تا خویش را، از دوست کی یابی نشان؟هست پیچیدن کلید قفل این گنجینه را
تا بروی ما بگوید حرف مردن مو به موکرده پیری روکش ما، هر نفس آیینه را
تر چو می گردد نمد، از تیغ تیزش باک نیستگریه جوشن کرده بر ما خرقه پشمینه را
خانه روشندلان را زینت از مهمان بس استنیست به از عکس نقش خانه آیینه را
در دبستان محبت، تا کنی، مشق جنونداده اند از بهر مد آه، لوح سینه را
میکند آمیزش تردامنان، دل را خرابنم کم از سیلاب نبود خانه آیینه را
درو باشی، کز خدنگ غمزه او دیده اممیکند خالی ز جوهر خانه آیینه را
در جهان بی زهر منت نیست شهد عشرتیتلخی شنبه برد شیرینی آدینه را
نیستم واعظ نگاه تنگدستان را حریفدارد ارزانی بما حق جامه پرپینه را