شمارهٔ ۶۳۵
عشق نبود جز بلا با صبر بیاندازهایبا حیات جاودان هر لحظه مرگ تازهای
بس بود ما را فشار تنگنای روزگاردفتر ما را نباشد حاجت شیرازهای
ز استخوانم، خیزد آواز شکستی هر نفساز غمت افتاده در هر کوچهای آوازهای
از تواضع شاخ گل را عقدهها از دل گشودنی فتاد از سرکشی هر دم ببند تازهای!
افگند صبح اجل شاید دلت را در خماردر پریشانی کشد این گل مگر خمیازهای
بس که با صحرا دل آوارهام خو کرده استواعظ از حالم نمیآید، به شهر آوازهای