گنج

شمارهٔ ۶۳۴

قافیه: ازهیی۱۰ بیت
با لاف عقل، بازی دنیا چه خورده‌ای؟از هیچ و پوچ این همه بر خود سپرده‌ای
خوش آیدت حلاوت عیش جهان به کامحق هست با تو، زهر تأسف نخورده‌ای!
از باد یاد مرگ نلرزی چو برگ بیداز بس چو ریشه پای درین گل فشرده‌ای
تا چند مرده نفس نفس پرفسونامروز زنده باش که فرداست مرده‌ای!
اهل زمانه عاشق ارباب ثروتمندمعشوق بلبل است گل از بهر خرده‌ای
گل‌ها شدند شعله‌ور از دامن سحرای آه آتشین، تو چه در دل فسرده‌ای؟!
هر برگ گل رسد به نوایی ز خوان صبحای دل تو هم بگیر نصیبی، چه مرده‌ای؟!
هر عضو من رود به رهی از هجوم ضعفچون خشت و چوب خانه سیلاب برده‌ای
در پیری آید از نفسم بوی رفتگیمانند دود شمع سحرگاه مرده‌ای
خواهی کشید رخت به سرمنزل نجاتواعظ به جرم خویش اگر راه برده‌ای