شمارهٔ ۶۲۴
هر نقش درم بندی است، در دیده آگاهیدائم ز فلوس خویش در دام بود ماهی!
در خواب نبیند شه، آسایش درویشیدرویش ندارد ره بر تخت شهنشاهی
با سر بسر آن کو، ره در دل شب میپوگم کرده خود میجو، با شمع رخ کاهی
بگداخت غمش از تن، تا جامه و پیراهنچون هیچ نماند از من، ای ضعف چه میخواهی؟!
بار عملی بر بند، تا هست روان در تنکز کف رود این ساحل، کشتی چو شود راهی
اعضا و قوی، کردند ترکم بگه پیریاز خلق چنان دیگر خواهم ز که همراهی؟!
واعظ، غم روزی چند؟ یک شب غم خود هم خوراین زنگ ز دل خیزد، با آه سحرگاهی