شمارهٔ ۶۲۵
در کنار یار، از یار است دست ما تهی!کاسه گرداب، در دریاست از دریا تهی!
بی نیازی چون صدف ما را ز حق بیگانه کردداشت رو بر آسمان، تا بود دست ما تهی!
گریه نتواند دل ما را ز غم خالی کندکی شود از خرج باران کیسه دریا تهی؟!
تا خم گردون، درین خمخانه هستی بجاستاز شراب غم نمیگردد ترا، مینا تهی
دست خالی میکند رسوای عالم مرد رابرنمی خیزد صدا از کاسه، نبود تا تهی
هست تا در سر خرد، خالی نگردد دل ز غمپنبه تا برجاست، نتواند شدن مینا تهی
چون دل بی آه، ننهد فیض، هرگز پا در اوهر گلستانی که هست از سرو آن بالا تهی
یک سر و گردن، شد از ابنای جنس خود بلندچون حباب آنکس که پهلو کرد ازین دریا تهی
اهل همت جان نمیدارند از سائل دریغتا قدح خالیست، قالب میکند مینا تهی
خاکساری بسکه واعظ، کرده تن پرور مراخواب من، پهلو کند از بستر دیبا تهی