شمارهٔ ۶۲۳
نظر بگشا، نگه دانسته کن، در هر پر کاهیکه هر تار نگاه عبرتی، باشد بحق راهی
ز دلها، میتوانی ره ببزم قرب حق بردنکه هر طاق دلی، آن بار گه را هست درگاهی
بساط بزم قرب حق، پر است از شیشه دلهامبادا ای زبان، غافل گذاری پای بیراهی؟!
بسان شعله خار، از دم گرم ستم بینانستمگر را بود دست دراز و، عمر کوتاهی
بود ما و ترا ای خواجه، هر یک زین جهان بخشیترا مال غم افزایی و، ما را درد غمکاهی
غنی را هست از زر کیسه دل پر ز نقد غمفقیران را ز بی چیزی، نباشد در جگر آهی
غم دنیا چو دایم میخوری ای خواجه از غفلتتو هم ز اجزای دنیائی، غم خود هم بخور گاهی؟!
چو مضرابی که هر ساعت، به تاری آشنا گردددوم در انتظار دوست، هردم بر سر راهی
به چتر خسروی هرگز فرو نارد سر همتکسی کز سایه حق باشد او را چتر و خرگاهی
بود مردی زن نفس و هوای خود نگردیدنولی پیش تو، مردی نیست غیر از قوت باهی
به پیش زنده دل، از عشق جانان در دل شبهاگرامی تر بسی از عمر باشد مد هر آهی
عصا کن از تأمل در طریق گفتگو واعظره صد حرف بر خود وا مکن از حرف بیراهی