شمارهٔ ۶۲
کرد ظاهر از نقاب آن روی گلگون کرده راسوخت غمهای بصد خون جگر پرورده را
بی نقاب شرم، بی نور است حسن مهوشانروشنی هرگز نباشد دیده بی پرده را
بی بصیرت هم ز فیض جستجو بی بهره نیستدیده غربال یابد گوهر گم کرده را
بسکه باشد مدعا از ما به ما نزدیکترمیتوان پرسید از منزل ره گم کرده را
گر نسیم آورد واعظ بوی زلف پرخمشرایگان از کف مده این گنج بادآورده را