گنج

شمارهٔ ۵۹۴

قافیه: انتاکی۱۲ بیت
چون ز صحرای عدم گشت بتن جان راضی؟گوهر ار بحر چرا شد به نگیندان راضی؟!
سنگ چیم کرد کسی بهتر ازین خلق جماد؟اوست مجنون که نگردد به بیابان راضی!
میکند شانه ز سر پنجه شیران، ترسمکه شود این سر شوریده بسامان راضی
دردمندان، پی جان تن به مذلت ندهندبود بیدرد که گردید بدرمان راضی
مرد دنیا نکند میل بعقبی هرگزنشود گلخنی آری بگلستان راضی
دل شب، دیده چو بر آتش دل آب زندآتشم نیست بصد دیده گریان راضی
عالمی ریزه خور سفره فیضش باشندآنکه از سفره دنیاست بیک نان راضی
چه کنی شکوه تنگی؟ که نگردد گوهرنشود تا بصدف قطره باران راضی!
قطره در جیب صدف، تاج سر افسر شدای سرسر بهوا، شو به گریبان راضی
سرفراز آنکه بدرها ندود بهر طمعکم ز سر نیست، شود پا چو بدامان راضی
دم ز حاجت نزند، لب بطلب نگشایدهر که گردد بدم آب و لب نان راضی
واعظ از بسکه گرفته است بوحشت الفتشد بکم خدمتی، از خدمت یاران راضی