گنج

شمارهٔ ۵۹۳

قافیه: انراضی۱۴ بیت
دوست داند زبان خاموشیناله! جان تو، جان خاموشی!
کام گوشی نکرده هرگز تلخیار شیرین‌زبان خاموشی
بد نیندیشد از برای کسیهمدم مهربان خاموشی
سرفراز، آن زبان که جای گرفتچون الف در میان خاموشی
هست بی‌آب و رنگ لعل لبیکآن نباشد ز کان خاموشی
از گزند جهان بکش خود رادر حصار امان خاموشی
خصم را افگند ز اسب غرورنیزه جان‌ستان خاموشی
سر دشمن نیفگند در پیشغیر تیغ زبان خاموشی
هست شیرین شدن به کام جهانثمر بوستان خاموشی
کس چرا رنجد از خموش؟ که نیستخار در گلستان خاموشی
شوخ و جلف است بس کمیت زبانمده از کف عنان خاموشی
نیست گوشی، وگرنه بسیار استحرف‌ها در میان خاموشی
گر متاع نجات می‌طلبینیست جز در دکان خاموشی
باش واعظ خموش، زآنکه به وصفنیست محتاج شان خاموشی