گنج

شمارهٔ ۵۸۶

وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه: ارپیری۱۷ بیت
ز دل رفتی مرا گرد تعلق، حبذا پیری!صفا شد از تو در ویرانه ما، مرحبا پیری!!
عجب نبود، شود آثار پیری روشن از چشممکه مهمانست و، دارد از شرف در دیده جا پیری
چنین کز رنج خواهشها مرا می بخشد آسایشدرین پیرانه سر ترسم جوان سازد مرا پیری!
از آن رو می کند خم رفته رفته قامت ما راکه میخواهد کند با خاک ما را آشنا پیری
رخ زرد مرا، از ناتوانی، در بیاض مونمایان کرده مانند چراغ آسیا پیری
نباشد هستی ما، سر بسر، غیر از شبانروزیشب ما هست ایام جوانی، روز ما پیری
چه سان ماند سر برگی دگر در من؟ که هر ساعتفشاند از نخل تن برگ حواسم با عصا پیری!
بهر سو آورم رو، میتوان چیدن گل عبرتگلستان کرده خارستان دنیا را بما پیری
ترا رمزیست، یعنی غصه دنیا مخور دیگربرای این ترا می افگند از اشتها پیری
ز بس افسرده از دم سردی ایام خود بودمندانستم جوانی بود، کز من رفت، یا پیری؟!
مرا نگذاشت هرگز با خدای خویشتن یکدمبسی دارم شکایت از جوانیها، بیا پیری!
جهان پر بود از نادیدنی، پوشید از آن چشممز روی مرحمت دارد چه منتها بما پیری
وفائی چون جوانان زمان نبود جوانی رانگردد تا دم مردن ولی از ما جدا پیری
نسازد تا فراموش اصل خود را، نفس آتش خونماید خاک را هر دم بانگشت عصا پیری
به موی همچو برف ما و روی چون یخ باراندل ما را ز دنیا سر کرد آخر، خوشا پیری!
کند بیدار تا از خواب غفلت دیده دل رابرو افشاند از دندان ریزان قطره ها پیری
ز پا منشین، بدست آور طریق بندگی واعظز ضعفت بند ننهاده است تا بر دست و پا پیری