شمارهٔ ۵۷۵
دل پر غم، سر پر شور و، جان بینوا دارینمینالی ز بیچیزی، اگر دانی چها داری
بکن با نفس کافر، دست و پا، تا دست و پا داریتو اما،ای خود آرا، دست و پا بهر حنا داری
سراپا چشم باید شد، کنون چون شاخ بادامتدرین پیری که چشم دستگیری از عصا داری
هوسهای جهان سفله دارد مضطرب حالتهوایی در سرت تا هست، آتش زیر پا داری
بلا هرگز نیابد در سرایت راه، ای منعماگر پیوسته دربان بر در خود از گدا داری
خدنگ بد سگالی را، نشانی نیست غیر از خودنباشی دوست با خود، گر بدشمن بد روا داری
مترس از تنگدستی، تا توانی دل بدست آورچه میخواهی دگر ز اسباب دنیا، گر سخا داری؟!
حلالست آن زمان خواب فراغت برتو، کز رفتنتوانی کاروان عمر را یک لحظه وا داری
اگر راحت رسان مردمی، چون خواب آسایشبهر محفل که می آیی، بچشم خلق جا داری
دلیل نارسیدنهاست، لاف منتهی بودنچو زنگ کاروان، دوری ز منزل تا صدا داری!
نظر بر جیفه دنیا و، لاف از اوج استغنا؟بطبع کرکسی، اما پر وبال هما داری!
مجو دیگر دلیلی با ظهور وحدتش واعظکه چون پیدایی منزل، درین ره رهنما داری