شمارهٔ ۵۷۴
بغیر بیکسیم نیست در جهان یاریکه عقده ام بگشاید ز رشته کاری
ز زیر بال هما همتم گذشت چنانکه بگذرند ز پای شکسته دیواری
بغیر دیده حسرت، بملک و مال جهاندر این زمانه ندیدیم چشم بیداری
ز من تر است از آن خصم خشک مغز، که منچو آب نشکند از نرمیم بپا خاری
ز گند مرده دلانم دماغ مختل شدکجاست روی مزاری و پشت دیواری
ز سیل کثرت مردم، ز گرد کلفت خلقکجاست قله کوهی و، رخنه غاری
زمانه مشتری روی کار هر جنسی استکه کوته است نظرها ز غور هر کاری
گزیده بسکه نگه های منتم، شده استبدیده حلقه هر چشم رخنه ماری
جواب مطلب کس، رسم این بزرگان نیستخوشا فغان جگر سوز پای کهساری
بسان خشت ز قالب، شود ز تفرقه جمعدلی که ساخت ز دنیا بچار دیواری
ز شادکامی دشمن دگر چه غم واعظ؟مرا که همچو غم دوست هست غمخواری!