شمارهٔ ۵۷۳
سرکش سمند دولت، پر نیست اعتباریهر روز زیر را نیست، چون استر مکاری
بی پیر عقل، دولت راه و روش چه داند؟این توسن حرون را، باید سوار کاری!
در پاس خلق، سوزد تا صبح مغز جان رااز شمع باید آموخت، آیین تاجداری
باید براه بردن، خود کار دولت خودآیین ملک راندن، ماند به نی سواری
بر دولت جهان چند چون سبزه سر فرازی؟بر فرق چتر شاهیت، چون ابر نوبهاری!
ای عاشق اعتباران، باور چرا ندارید؟بی اعتباری عمر، حرفیست اعتباری!
دوران عشرت ما، ایام کودکی بودطی گشت منزل عیش، در وقت نی سواری
با حسن خلق، خلقی بتوان ذلیل خود کردخصم است زیر بارم، از یمن برد باری
ناگاه مرگ کرد، چون شعله گشت سرکشعمر دراز یابد؛ اخگر ز خاکساری
ای روزگار، فرداست نبود اثر ز واعظمیدار این غزل را، از وی بیادگاری