شمارهٔ ۵۷۰
درین ماتمسرا از غفلت ای جاهل، چه میخندی؟!ترا چه دل، عزیزی مرده ای غافل چه میخندی؟
چو بلبل بذلهگویانند زیر پا، چه میگوییچو گلبن خندهرویانند زیر گل، چه میخندی؟!
اجل گلچین، زمین دامان گلچین و، تویی چون گلبه روز خود چو گل خون گریه کن، ای دل چه میخندی؟!
به حالت گریه آید هر زمان ابر بهاران راتو با این کشت و کار خشک بیحاصل چه میخندی؟!
نهنگ مرگ پیشاپیش و، موج عمر پی در پیشکسته کشتی و، دریاست بیحاصل چه میخندی؟!
به هم ناید لب از شادی ترا چون گل به مشتی زراگر از حق نمیرنجی، از این باطل چه میخندی؟!
شب هستی گذشت و، روز مرگ آمد، چه میخوابی؟!رهت بسیار صعب و، کار بس مشکل چه میخندی؟!
گل غفلت، بود در پیش عاقل خنده بیجاتو واعظ میشماری خویش را عاقل چه میخندی؟!