شمارهٔ ۵۵۸
کشد رشکم، اگر دانم کس احوال مرا دیدهکه هرکس بیندم احوال، پندارم ترا دیده
گر از نادیدنش سوزد، جزای این ستم باشدکه افگند از گل آن چهره در آتش مرا دیده
چرا چون دل نباشد خون چکان پیوست چشم منزهر تار نگاه خویش میدانی چها دیده
گل نظاره یی نتواند از باغ رخش چیدنز بس گم کرده در بزم وصالش دست و پا دیده
نباشد فیض مژگانی که چشم از غیر خواباندکم از فیضی که شاهنشاه از بال هما دیده
ز بس گردیده پر، ویرانه دل از غبار غمکند خونابه دل را خیال توتیا دیده
ز هر نقش قدم واعظ بره چاهی است، چون نرگسمده از کف عصا و، بر مدار از پیش پا دیده