شمارهٔ ۵۵۷
یارب دل قانع، بدل سیم زرم دهاز پای بدامن سر بیدرد سرم ده
جز گرد مذلت در خلق چه خیزد؟عقلی بسر بیخرد در بدرم ده
زین چشم چه دیدم، بجز از عالم کثرتچشم دگر از بهر جهان دگرم ده
در خانه دل گرد غم از روزن گوش استگوشی ز خبرهای جهان بیخبرم ده
نی جای مقامست، گل و لای علایقتوفیق گذر کردن ازین رهگذرم ده
از سر مکنم سایه سودای غمت کمزین بال هما دولت بیزور و زرم ده
پهلو چو تهی گشت ز عالم، پر و بالستیارب بسوی خویشتن، این بال و پرم ده
در دشت تجرد نتوان خار غمی یافتاز لطف دلیلی سوی آن بوم و برم ده
خام بسر است از هوس سقف زر اندودویرانه در بسته بی بام درم ده
غولی چو أمل هست ره بندگیت رااز درد طلب بدرقه این سفرم ده
تا راه ترا شمع شود سرمه بینشیک دیده دل وار از آن خاک درم ده
آیینه از زنگ هوس، خاک نشین استخاکستری از آتش آه، سحرم ده
سرگرمی سودای هوی و هوسم سوختدلسردی ازین آتش ظلمت اثرم ده
از خشکی ز هدم نشود تخم عمل سبزباران سرشک از رگ مژگان ترم ده
هر گه که برآید سخنت، گوش دلم بخشهر جاکه نه حرفت گذرد، گوش کرم ده
بی اید تو، بر باد شد این عمر گرامیاز مردن با یاد تو، عمر دگرم ده
از گوش گران، گوش کشم شد سخن مرگپیشم سفری آمده، زاد سفرم ده
خوابی چو اجل هست و، خوری چون غم آنمدر بندگی خود، تن بیخواب و خورم ده
از خاک تو برداشتیم، هم تو کنم سبزکردی ز غم خود چو نهالم، ثمرم ده
از سنگدلان گشته دم تیغ زبانمآبش ز ره لطف، بخون جگرم ده
گردیده ام از فکر سخن رشته چو واعظاز قلزم معنی همه یکتا گهرم ده