شمارهٔ ۵۵۹
ز حیرت تو، کسی گردش از کباب ندیدهبه پیش لعل لبت، رنگ در شراب ندیده
دلم ز دوست بجز تندی و عتاب ندیدهبغیر سیل کس این خانه خراب ندیده
ز بیم شحنه خوی تو در دیار محبتکسی جز از غم هجر تو بیحساب ندیده
ز پای تا بسرت آنچنان پر سا ز خوبیکه سرمه جای در آن چشم نیم خواب ندیده
چه اعتماد بحرفی، که آن ز فکر نخیزدکه زود میگسلد، رشته یی که تاب ندیده
چو نو نیاز به دولت رسید، شور برآردچو آب دید، خروشد سفال آب دیده
بغیر آن قد شمشاد، نیست در دل واعظچو شانه غیر الف، کس درین کتاب ندیده