گنج

شمارهٔ ۵۲۱

با چراغ دل ازین ظلمت سرا باید شدنشمع سان سر تا بپا چشم و عصا باید شدن
شد چو دندانی مرا از عقد دندان ها جداگشت معلومم که از یاران جدا باید شدن
چشم و گوش و فکر و هوش و شوق و ذوق و دست و پاپیش رفتند و، مرا نیز از قفا باید شدن!
گنده و، مردار و، کرم افتاده و، خاک سیاه!دانی ای نازک بدن، آخر چها باید شدن؟!
چون ننالم همچو نی، یک بند از داغ فراقبند بندم را، ز یکدیگر جدا باید شدن
تنگنای خانه دل را غم مردن بس استاز برای زندگی، غمگین چرا باید شدن؟!
بار سنگین است، باید جمله تن شد ترک سرراه پر سنگ است، یکسر پشت پا باید شدن
غیرت راه محبت، بر نمی تابد رفیقهمرهی گر بایدت، از غم دوتا باید شدن
سیم و زر از خاکساری افسر شاهان شوندتاج سر خواهی که باشی، خاک پا باید شدن!
گریه اطفال، واعظ وقت زاییدن ز چیست؟زین که ساکن در جهان بی بقا باید شدن