شمارهٔ ۵۱۱
برگ ریزانست، رنگ از روی پیران ریختنگریه حسرت بود بر عمر، دندان ریختن
نیست از ذکر زبانی جان ودل را هیچ فیضباده بیهوشت نسازد، از گریبان ریختن
روزی هر کس مقدر گشته از کشت کرمبر سر هر دانه یی تا کی چو باران ریختن؟!
تیغ اگر آید به فرق از تیره روزی، دم بدماشک خود چون شمع نتوان پیش یاران ریختن
میتوان در پای دشمن ریخت واعظ خون خویشآب روی خویش پیش دوست نتوان ریختن