شمارهٔ ۵۱
در میان خلق عالم، کشت تنهایی مرابلکه زین وحشت رهاند سر بصحرائی مرا
گر شدم محروم دوش از خدمتت، معذور داربود مهمان عزیزی، همچو تنهایی مرا
بال عنقا، نقش طاووسی نمیگیرد بخودبیوجودی کرده فارغ از خودآرایی مرا
مردم دارا، ز قیل و قال فارغ نیستندپوچ شد مغزم، قبا تا گشت دارایی مرا
آب گوهر، تیرگی هرگز نمی گیرد به خودپاک دارد آب رو از چرک دنیایی مرا
گوهر معیوب را، نبود صفا با جوهریاز نظرها چون نگاه افگنده بینایی مرا
بسکه از یاران دورنگی همچو خارم میگزدخوش نمی آید ز گلها نیز رعنائی مرا
من که بودم همچو واعظ عندلیب هر چمنقاف هم دارد قبول اکنون به عنقائی مرا