شمارهٔ ۵۲
شد دماغ از سنبل او بسکه سودایی مراخوشتر آید نکهت گلهای صحرائی مرا
بسکه از سودای زلفش میکنم دیوانگیگشته بر سر جمع داغش چون تماشائی مرا
چون ندارم چشم فیض از تیره روزان جهانگشته میل سرمه، شمع راه بینایی مرا
در جوانی میگرفتم من که تیغ از دست کوهعاقبت پیری گرفت از دست گیرایی مرا
عیشها با عیشهای رفته خود میکنمچون عصا برپای دارد یاد برنایی مرا
همچو پاکان میتوانم دست بر خاطر نهاددست تا گردیده پاک از چرک دنیائی مرا
می نهد هرکس قدم در خانه ام دزد من استزآنکه مالی نیست دیگر غیر تنهایی مرا
طعن عریانی مزن واعظ که از سلطان عشقبی سر و پاییست تشریف سراپایی مرا