شمارهٔ ۵۰۸
ریخت دندان و، گره در بند نان ما همچنانرفت چشم از کارو، در خواب گران ما همچنان
باغ هستی راست فصل برگ ریزان حواسدر تلاش رنگ، چون برگ خزان ما همچنان
راست کیشان پر بر آوردند از این منزل چو تیرپای بند خانه داری، چون کمان ما همچنان
یک جهت شد جاده، آخر دامن منزل گرفتهر طرف سرگشته چون ریگ روان ما همچنان
نام عنقا شد جهان پیما ز فیض نیستیاز وجود خویش بی نام و نشان ما همچنان
تا سحر بر گرد شمع خویشتن پروانه اممیکنیم از دوری او، خود کشان ما همچنان
کاست از خط ماه رویش، مهر ما یک مو نکاستپیر شد آن شوخ و، از عشقش جوان ما همچنان
همچو مه ز آن مهر تابان، گشته پر آغوش مااز فراغش باز میکاهیم جان ما همچنان
تار زلف از سرگذشت و، رو بپای او نهادچون گره وامانده در موی میان ما همچنان
از طراوت بوستانی را گلش سیراب کردتشنه آن چهره آتش فشان ما همچنان
با دل او رحم و، با لب خنده، با چشمش نگاهآشنا گشتند و، از بیگانگان ما همچنان
ابرسان واعظ بما غیر از عرق ریزی نمانددر طلب مانند برق آتش عنان ما همچنان