شمارهٔ ۵۰۷
برگ جوانیت ریخت، برگ نوای طفلانتا چند پیر سازی، خود را برای طفلان؟
پیری رسید ای دل، آلوده چند باشیدایم بچرک دنیا، چون دست و پای طفلان؟!
تا از جنون نیفتم، در چاه فکر دنیازنجیر کرده عشقم، از حلقه های طفلان
با روزی دمادم، یک جو نمیشود کمحرص گرسنه چشمم، چون اشتهای طفلان
گر آسمان نگردد، بر وفق خواهش ماکی پیر میکند کار، هرگز برای طفلان؟!
خواهش ز کشت حاجت، بارش ز ابر رحمتپستان دایه گرید، بر گریه های طفلان
بازی مخور، بکامت گردد چو دولت پوچرفتار مرکب نی، باشد بپای طفلان
چیزی نبسته امروز، در کسب این، هنرهاماتم سراست زین رو، مکتب برای طفلان
جاهل ز باغ هستی، خوشدل به سرخ و زرد استدر دست برگ عیشی است، رنگ حنای طفلان
هر چند راست تلخست، اما کلام واعظبا راستی است شیرین چون حرفهای طفلان