گنج

شمارهٔ ۵۰۶

قافیه: ایطفلان۱۶ بیت
پا ز دولت نخورد، ترک سر درویشانره بحشمت ندهد، خاک در درویشان
ندهد حاجتشان، راه بتصدیع کسیبار صندل نکشد، دردسر درویشان
طایر گلشن قدسند ز فارغبالیای ستمگر نخوری هان بپر درویشان!
وقت این خانه بدوشان، همه صبح وطنستشام غربت نبود، در سفر درویشان
همچو داغی که سیاهی فگند، از همتدزدد از چتر شهی فرق سر درویشان
قیمت خویش بافتادگی افزون سازندخاکساری بود آب گهر درویشان
هرکسی غره بکسب هنری گشته و، هستبه هنر غره نگشتن، هنر درویشان
از دعا گرددشان کام دو عالم حاصلشعله آه بود شاخ زر درویشان
نشود همتشان بارکش منت خلقبر ندارد ز هما سایه سر درویشان
جمله تن گشته نگاه و، گل عبرت چینندهست عالم همه باغ نظر درویشان
با خبر باش، مبادا که بسنگ سخنیبشکند از تو دل با خبر درویشان
کشوری زیر و زبر از رگ ابری گرددبا حذر باش ز مژگان تر درویشان
هر چه دارند چو گل، بر کف دست کرمستبخل گو کیسه ندوزد بزر درویشان
چشمشان بر خط صنعست بهر جا نگرندهست عینک دو جهان در نظر درویشان
قسم خلق چو دایم بسر شاه بودقسم ما نبود جز بسر درویشان
گرچه در کام تو واعظ سخن حق تلخستمگذر از سخن چون شکر درویشان