گنج

شمارهٔ ۵۰۵

غم بود غم، شراب درویشاندل بود دل، کباب درویشان
هست رخسار حسن سیرت رازلف، از پیچ و تاب درویشان
شب شود طالع از سیه روزیشمع سان آفتاب درویشان
همچو آب از شنا خورد برهمعالم از اضطراب درویشان
دل تنگست، در کتاب وجودنقطه انتخاب درویشان
گاه و بیگاه در ره طلبندکی نداند شتاب درویشان!
بی طالب نیستند تا هستندخواب مرگست خواب درویشان
خواب ناز است مگر و بستر گور!راحت تن، عذاب درویشان!
دل شب، بسکه در حساب خودندهست روز حساب درویشان
از ورق های پرده های دل استغنچه آسا کتاب درویشان
نیست حرف اینکه خیزد از دلشانخون چکد از کباب درویشان
غم دنیا، بمنعم ارزانیغم عشق است باب درویشان
باشد ازبهر دفع باد هواتلخی غم گلاب درویشان
آخر عمر، از جوانبختیهست عین شباب درویشان
هست نور شکسته رنگی عشقهمه شب ماهتاب درویشان
تا تویی در حساب خود واعظنیستی در حساب درویشان