شمارهٔ ۵۰۳
درست نیست گشودن به خنده لب چندانکه خویش را شکند، پسته چون شود خندان
به ملک صبر ترا خاتم سلیمانیستجگر شود چو نگیندان گوهر دندان
تو یوسفی و، جهان بقا ترا مصر استچنانکه صلب و رحم چاه و، این جهان زندان
زمانه ایست که چون آمد آمد دشمنبری چو نام گدایی، کنند دربندان!
توان گرفت به سرکوب ازین بخیلان زرتوان گر آب گرفتن به پتک از سندان!
چو کنده شد ز وطن دل، دگر نسازد کارچه عقده واکند از جا، چو کنده شود دندان؟!
فتاده ز آن غم لیلی بگردن مجنونکه کار عشق نمی آید از خردمندان
چو پا بمصر عزیز نهاد یوسف، گفت:نبود مسند دولت براحت زندان!
ز فکر رشته روزی، دگر چه تاب خوریچو گشت درج دهن خالی از در دندان؟!
مدار صحبت این عاقلان بخود داریستکجاست حلقه اطفال و مجمع رندان
ازین باین دو سه مصراع خوشدلم واعظکه بسته چشم پدر از عیوب فرزندان