شمارهٔ ۴۹۱
چشم و گوش و عقل و حس رفتند و، ما وامانده ایمرفته است اسباب ما، خود پیشتر، ما مانده ایم
از شراب هستی احباب خالی گشت و ماهمچو مو در کاسه افلاک بر جا مانده ایم
خواب مرگ از کوفت شاید آورد ما را بروندر تلاش زندگانی آن قدر وامانده ایم
ما بساط هر تعلق زین سرا برچیده ایمبهر رفتن با عصائی بر سر پا مانده ایم
گرم رویی نیست پیدا، گرم خونی خود کجاست؟در میان این قدر مردم چه تنها مانده ایم
جان فگند از دوش خود بار گران جسم و، ماهمچنان واعظ بزیر بار دنیا مانده ایم