گنج

شمارهٔ ۴۹

قافیه: ومرا۷ بیت
برده از بس فکر آن شوخ کمان ابرو مراموی ابرو گشته موی کاسه زانو مرا
دورباش غیرتم بنگر، که در خاک درشجای ندهد هرگز این پهلو به آن پهلو مرا
بسکه از سیلاب غم سنگ وجودم سوده استمیتواند شد فلاخن پیچش هر مو مرا
این قدر فیضی که من از بیزبانی برده امترسم آخر شکر خاموشی کند پرگو مرا
در طریق معرفت، فکرم به هر جانب دویدهرزه رفت آب حیات، از تنگی این جو مرا
بر سر من، فکر دنیا بین چه سوداها فگند؟پر ز شور این کاسه شد، از کاسه زانو مرا
غیر مدح خامشی، واعظ نمیگویم سخنگر گذارد ذوق خاموشی بگفت و گو مرا